
تاریخ را ورق بزنیم برای خواندن تصویری از آینده کلیک نمایید
چه زیباست به خاطر تو زیستن

گذاشتم...

یک تبسم زیرکانه بود ، یک عروسک بچه گانه
و یک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق شدنم
وتو این کار را کردی و چقدر ساده عاشقت شده ام
. مثل قصه های کودکانه ، تو شدی پری قصه های من شاهزاده ی
سوار بر اسب سفید...
چقدر ساده عاشقم کردی واز ان ساده تر رهایم کردی...گفتم بمان پری قصه های من.
.بی تو میمیرم ،خندیدی وگفتی بازی بود .
گفتم بازی زیبایی بود بیا بازی کنیم ...گفتی من کودک نیستم..
بزرگ شده ام..بازی نمی کنم..گفتم مگر بزرگتر ها بازی نمی کنن؟!
گفتی بازی نه ...بزرگتر ها زندگی می کنن...
گفتم پس بیا زندگی کنیم ..مثل بازی ..
گفتی زندگی بازی نیست...
گفتم پس با عشق تو چه کنم!؟
گفتی رهایش کن،بازی بود،زندگی کن..
انقدر لبریز تو شدم
یادم رفت
کجای جام ایستاده ام
تشنه بودی
مرا سر کشیدی
تلو تلو خوردی
گفتی دوست دارم
چندی گذشت
از سرت پریدم
به زمین خوردم
گفتم دست هایم را بگیر
گفتی نمی شناسمت.
روی زمین بودمو داشتم یه تیکه هایی رو از رو زمین
جمع می کردم ...
بهم گفت : کمک می خوای؟
گفتم : نه
گفت: خسته میشی بزار خوب کمکت کنم
گفتم : نه ، خودم جمع می کنم
گفت : حالا تیکه های چی هست ؟
مشخص نیست چیه ؟
نگاه معنی داری کردم و گفتم : قلبم .
این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم !
بعدش گفتم : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری
بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک
و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته
میندازنش زمین و می شکوننش ...
میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش(الله)
اون دل داری خوب بلده و فقط از اون کمک می خوام
میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه
آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره
اینو گفتم و تیکه های شکسته رو جمع کردم و یواش یواش ازش دور شدم...
و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم
دنبالم اومدو... ...
به هم گفت: چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ؟!!!
انگاری فهمید که تو دلم چی می گذره ...
برگشتم و گفتم : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم...
اون برای من هر کسی نبود من برای اون هر کسی بودم !!!
اینوگفتم و این بار رفتم سمت دریا ...
تنها یار من دریاست
پاک وزلال که خودم رو به اون سپردم
و از خدای خود کمک می خواهم...

گفتم چه وقت... گفتا کنون.......
گفتم سبب... گفتا جنون....
گفتم مرو ...
خندیدو رفت..........
خندید ورفت...........
گفتم که بود.... گفتا که یار.....
گفتم چه بود ...... گفتا قرار.......
گفتم چه زد..... گفتا شرار.........
گفتم بمان.........
نشنید و رفت.........
نشنید و رفت.........
همان انتظار همیشگی و رویاهای شب و روزم...
جایی را که اولین بار دیدمت در ذهنم مجسم می کنم فقط نگاهت بس است
و لمس دستان گرمت گاه طاقت نوشتن از دستم می رود وقتی به روزهای
با تو بودن می اندیشم و جایی که اولین بار دیدمت جایی که اولین بار
عاشقت شدم و هنوز چشم انتظارم چشم انتظار دوباره دیدنت...
به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش غم شبهای سکوت ودل بارانی
خویش گله از هیچ ندارم نکنم شکوه از او که شدم بنده ی پا بسته و سودایی
خویش به کدامین گنه این گونه مجازات شدم همه نالم و سوزم ز پشیمانی
خویش من از این پس شدم راوی و گویم همه شب غزل چشم تو وقصه ی
نادانی خویش...!










![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

